تبليغاتX
اندر عقاید یک متولد بهمن
×عاقل ترین انسان ها در عشق احمقانه رفتار می کنند×
سلام اخرین شب پاییزیتون بخیر البته اگه الان که ساعت 10 هست و امشب هم شب یلداست دارین این ÷ست رو میخونید.تاحالا اخرین غروب پاییز اینقدر برام دلگیر نبوده.یعنی اصلا بهش فکر نمیکردم.

امروز کلاس داشتم دانشگاه و دوشنبه ها تا ساعت 6 کلاسم.2شنبه ها کلاسم تو دانشکده بالاست.اگه اومده باشین علوم تحقیقات دانشکده فنی بالای کوه حصارک قرر داره.کل تهران زیر پاته.حالا استاد عزیز زود تشریف بردن.دانشگاه هم دیگه 4-5 به بعد سوت  و کوره همه رفتن از کلاس بیرون و من موندم و اون پنجره.اخ که چه حالی شدم.واقعا زیبا بود اسمون سرخ شهر تهران تو لحظات زیبای اذان مغرب.

دلم گرفت برای یلدایی که نمیتونم به اونی که دوسش دارم تبریک بگم

دلم گرفت برای یلدایی که براش خیلی نقشه کشیده بودم که چه جوری عزیزم رو خوشحال کنم

دلم گرفت برای یلدایی که محرمی شده.خونین شده

دلم گرفت برای خودم.برای تو.برای اون.........

دلم گرفت برای اون دوست نازنینم که دیشب یه خبر بدی بهم داد.(تو این مورد خیلی براش دعا کنید.متاسفانه فعلا نمیتونه راه بره.بچه ها خواهشن تو وهله اول برای اون دعا کنید)

دلم گرفت برای.........برای خیلی چیزهای از دست دادم

سرم رو که بلند کردم کاملا افتاب غروب کرده بود.از داغی گونه هام فهمیدم که دوباره سرازیر شده.جالبه هیچ پروایی برای سرازیر شدن نداره.

خدا رو به خاطر داده ها و نداده هاش شکر کردم و زدم بیرون

صبح علی اومده بود پیشم.دیروز از یزد برگشته.تا 14 تعطیله.مامان به زور ناهار نگهش داشت و با علی رفتیم مامانش رو هم که خونه تنها بود بیاریم.حسابی با هم دردو دل کردیم.1 ماهی بود ندیده بودمش.

بعد از کلاس هم سریع رفتم هیئت و وظایفم رو انجام دادم و بعد از عزا داری دسته راه افتاد.......

بلافاصله بعد از دسته رفتم خونه که خرید های مامان رو انجام بدم که شب خواهر و برادرم قرار بود بیان.خاله وپسر خاله عزیزم هم اومدن.خلاصه الان که دارم مینویسم اونا مشغول کشیدن شام هستن ولی من دلم نیومد نیام و ننویسم.

متاسفانه نمیتونم بهش زنگ یا اس ام اس بزنم چون به خودم و خودش قول دادم.پس از همین جای همیشگی حرفم رو میزنم:

دوست عزیز و خوبم بلدات مبارک.تو این یه شب که بلند تر از شبای دیگه ی ساله و شاید دعا ها ببشتر و بهتر مستجاب بشه برات و برای تمام دوستان نازنینم که همیشه باهام بودن و هستن روزای خوشی رو ارزو دارم.

به دوستان مسیحی هم پیشاپیش عید رو تبریک میگم.ای کاش عید ما هم نزدیک بودومیتونستیم یه تغییراتی بکنیم.یه حالی به خودمون بدیم.این دل رو خانه تکانی کنیم.ولی میدونید که وقتای که مامان ها هم خونه تکونی میکنن چیزی رو دور نمیریزن فقط مرتبشون میکنن.

یه خبر دیگه.3 روزه از مغازه ای که پیش دوستم بودم زدم بیرون.به چند دلیل اولا نمیدونم واقعا چرا زدم بیرون.دوما امتحانای ترم نزدیکه و میخوام عالی باشم.سوما که خسته شده بودم و به یه کار پاره وقت اداری نیاز دارم.اگه کسی سراغ داره ممنون میشم راهنماایم کنه.

متعاقبا تو این چند روز بیکار نموندم 4 تا کتاب رمان فوق العاده رو خوندم.شبا تا 3-4 بیدارم . میخونم و البته ازشون مینویسم نکته های زیبا را.

امشب میخوام نخوابم.فکر کنم

به چی؟نمیدونم.شاید چون طولانی ترین شبه.شاید چون دلم دوباره  گرفته نمیدونم

یکی از دوستان قدیمی چند روز پیش تماس گرفتن و ازم شاکی بودن که چی کار دارم با خودم میکنم.به خدا خوبم دوستم.اینا همش تجربست.برای شناخت خودم.ادم های اطرافم.تمام حرفات رو هم قبول دارم.

این شبا و روزا اگه احساس کردین دلتون شکست برای اول اون دوستم که حالش خوب نیست بعد هم اگه میشد برای من دعا کنید.میگن ادم دلشکسته زود خدا به حرفش گوش میده

این جمله خیلی زیباست.تازه یاد گرفتم.تو سختی ها کمک میکنه

لا یوم کیومک یا ابا عبدلله

پ.ن:کمی دیرتر(ساعت ۱۲ شب):فکر کنم دیگه الان ننه سرما اومده.من چقدرعاشق برفم.میمرم برای ۱ ساعت راه رفتن رو برف اول صبح که دست نخوردهوتا پارسال باید میرفتیم مدرسه و نمیش. ولی امسال با هر برف میرم پیاده روی ولی تنها.......

امدر عقاید یک بهمنی:

باغبان چون عاشق گلهاست نوکری حار ها  را میکند

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 10:27 PM  توسط محمد رضا | 
سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه دوستای خوبم.اول بگم این روزا برای دو نفر دعا کنید.یه پسر ۲۳-۳۴ ساله که قراره عمل بشه.و یه دختر ۲۰ ساله که متاسفانه سرطان خون داره.خیلی دلش میخواد مثل ما بره عزا داری کنه ولی نمیتونه زیاد بیرون خونه باشه.یادتون نره ها

.

پریشب همین جوری نشستم سریال گاو صندوق رو دیدم اخرش وقتی اون ۲تا داشتن حرفمیزدن حرفای پسره خیلی قشنگ بود:

اگه توی قطب هم زندگی میکردیم بالاخره بعد از ۶ ماه تاریکی-۶ماه روشنایی می اومد.زندگیم همش تاریکی بوده وقتی هم که یه نقطه روشن پیدا میشه بازم همون تاریکی میاد و هم چیز دوباره تاریکی میشه.ای کاش میشد ادم چشماش رو ببنده وقتی باز میکنه همه چیز تموم میشه.

واقعا ای کاش.البته خواهرم داستان رو برام تعریف کرد.فهمیدم قضیه چی بوده

نمیخواستم بازم غم بنویسم.ولی خداییش قشنگ بود

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1

پاهایم آنقدر سنگین بود که فکر میکردم، هیچگاه به پایان این سالن ِ بی روح ِ سرد نمی رسم. تنها خبر از گرما، سنگینی تو بود بر دوشم که سرت به دنبال چراغها می چرخید. یک سالن را که اشتباه پیچیدم، اتاق تزریق خون بود، بچه های قد و نیم قدی که زیر دستگاه افتاده بودند... انگار خدا اینجا هم می خواهد که تلنگر بزند. اینجا، در و دیوارها هم درد دارند. حتی لبخند آن کودک نشسته در قاب عکس که انگشتش را جلوی بینی اش به نماد «هیس»! گرفته است نیز سرد است...

2

حالا که این حرفها را نمی فهمی، اما کاش میفهمیدی که من در قصص تمام انبیا، همواره گلویم از رسیدن به امتحان ابراهیم خشک میشد. همیشه می پنداشتم که اگر به ما برسد، میش یا دیر می رسد یا نمی رسد. خدا می داند که هیچگاه تحدی نکرده بودم و لاف نیامده بودم که تحمل امتحانی از این دست را دارم... ندارم... ولله ندارم...

3

هنوز چند دقیقه ای از آن داروی تلخ لعنتی نگذشته بود که روی دستانم، لخت و رها افتادی... حالا وقتش شده بود انگار... پرستار صدایت می کند یعنی باید رفت...نفسم مانند سنگ، سخت و سنگین می رفت. می رفت و نمی آمد... پرستار... دکتر... معاینه... نوارقلب... اکو... عکس... مشورت.... حرف... پچ پچ... و تو لَخت و لُخت افتاده بر تخت... هرچه دل ما بی تاب، تو خواب... آرامشت دلم را چنگ می زند . هنوز هم در این خواب اجباری، گاه می خندیدی... باورم نبود که روزی خنده ات هم روضه ای دلگیر باشد...

4

راستی، مهربان!... یادم رفته بود بگویم، چند شب پیش خواب دیدم که حرف میزند... نمیدانم چرا این را حالا یادم افتاد که تو مثل بچه ها، لبهایت می لرزند... من هنوز مبهوت حرفهایی هستم که میشنوم... تو انگار از من هشیار تری که اشک به چشمانت می تازد... چشمهای سرخ و نگاه مضطر تو که به سمتم می چرخد، دیگر دلم تهی می شود... انگار هرچه خیال خوش بافته بودم، یکباره پنبه شد! حالا مانده ام کجای کار را بگیرم... شکسته های تو را از کف مطب جمع کنم یا گره های خودم را از گلو باز کنم... می خواهم از دکتر باز هم بپرسم... اما چه بپرسم... وقتی حرف آخر را اول می زند... من از کدام مقدمه بگویم!؟

5

از اتاق که آمدیم بیرون، تو همانجا پشت در نشستی... حالا من مانده ام و این سالن سرد... مثل گیج ها، دور خودم می چرخم از این بخش به آن بخش... نگهبان می گوید کجا می خواهی بروی... انگار میان گوش و مغزم هزار فرسنگ فاصله است... صندوق، نه داروخانه، نه نه رادیولوژی... باورم نمی شود... یکباره ویران شدم! آن روز لعنتی، ما فقط رفته بودیم برای چک آپ و گرفتن قطره بینی... باورت می شود!؟ نه! چه کسی باورش می شود یکباره یک دکتر ساده صاف گوشی اش را بگذارد روی قلب تو و بگوید... بگوید از هنگام تولد... بگوید چگونه تا الان متوجه نشده اید و من بگویم مگر می شود اینهمه دکتر تا به امروز نفهمیده باشند و تو به یکباره...

6

این آخرین امیدمان بود... آخرین مرحله از آزمایشها که می توانستند بگویند نه! دکتر غلط کرده، اما نگفتند!! می گوید مادر زادیست... خدایا؟ تو چه می گویی؟ مادرزادیست یا خدادادی؟ خدادادی یا خداندادی؟ چرا حالا...؟ چرا حالا که دلم بسته شده!؟ چرا حالا که تمام هستی ام با هستی اش اخت شده!؟ دلم میخواهد لااقل این پنجاه روز نگذرد. زمان بایستد. بگذارد من پنجاه سال در این پنجاه روز زندگی کنم. انصافت را شکر، هزار بار نگفته بودم؛ من مرد این راه نیستم، من خلیل نیستم که مسلخ اسماعیل را گلستان ببینم... برای من صبر، سخت است... اما میکنم... برای تو چه!؟ رحم سخت است که نمیکنی!؟

۷

از همه جا نا امید بودم.امید اخرم خدا بود.شبهای سختی را گزرانده بودم.مادرت برایت مدام قران میخواند.اخه چرا این طور شد؟چرا من؟چرا تو؟چرا منی که مسخ نگاه تو بودم.منی که اماده ی فدا شدن به پایت بودم.ای خدا کاش ۲تا قلب داشتم.یکی را میدادم به تو.ولی یکی بیشتر ندارم.اگر همین یکی را هم تقدیم تو کنم...........پس چطور تو را داشته باشم؟همیشه وقتی میشنیدم یکی مرگ مغزی شده و اعضای بدنش رو میدن به دیگران میخواستم جای اون ادم باشم.چه لذتی داره.ولی چقدر تحملش برای اطافیان سخته......

۸

هوس کردم مثل اون روزا که با هم میرفتیم امام زاده برم اونجا.دعا کنم.شمع روشن کنم.رفتم که قسمش بدم.یادمه یه معلم داشتیم تو دبستان ومیگفت هر وقت امام زمان رو به مظلومی مادرش  قسم بدی حتما گره رو وا میکنه.رفتم چسبیدم به ضریح.گفتم یا خوبش میکنی یا نمیرم.دیگه باهات حرف نمیزنم.من که به جز اون کسی رو ندارم........اشک ریختم.......قسمش دادم...خیلی زیاد............دیگه نا امید بودم.....بلند شدم....تو حال خودم بودم.هوا خوب بود تمام خیابون ولیعصر رو پیاده طی کردم.......حواسم به هیچ کجا نبود جز تو....مدام میگفتم خدا یعنمی دوستم نداری.؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای ترمز ماشین........................طعم شور خون تو دهنم پر شد....دیدم همه دورم جمع شدن....مرده...نه بیهوشه....زنگ بزنید امبولانس بیاد......

۹

مادرم خون گریه میکند.....من به ارزوم رسیدم.....به مادرم گفته بودم اگه روزی مرگ مغزی شدم از بدنم بگذر....جای ۱ یه پسر صاحب چند فرزند میشی.......به حرفم عمل کرد....عزیز ترین کسم دوباره سرحال شد زنده شد......هر شب تو خوابش باهاش حرف میزنم.......چه زیباست پایانی که باعث یک شروع دیگر شود........

۱۰

حالا فرزند تو ......................

پایان

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 9:39 AM  توسط محمد رضا | 
سلام

الان تبریزم.پیش رضا.خیلی امروز با هم حرف شدیم.کلی نصیحت که از یه گوش در از یه گوش بیرون کردم

الان دارم از هیئت میام اخ که چه حالی داد.تو تاریکی گریه کردن چقدر خوبه.وقتی خودتم ندونی برای چی گریه میکنی زیبا تره.میگن شب اول محرم هر چی از خدا و امام حسین بخوای بهت میده من فقط صبر خواستم.میخوام براش صبر کنم .این جوری هم بهتره.تنها بمونم راحت ترم.وقتی کسی نخوادت و بخوای خودت رو بزور بچسبونی مثل اینه که تو باتلاق باشی و دست و پا بزنی.چی میشه؟

امروز همه چیز دیگه تموم شد خیلی چیزا فهمیدم.شنیدم.تو همون هیئت تو همون حال گریه براش دعا کردم.برای همتون دعا کردم.

فعلا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 10:10 PM  توسط محمد رضا | 
هنوز متاسفانه یا خوشبختانه نفس میکشم.دیروز از طرف خدا یه اخطار اومد.با یه موتوری که سرعتش زیاد بود تصادف کردم به قول مادرم شانس اوردم که سرم به زمین نخورد ولی به قول خودم بد شانسی .ظاهرا خدا میخواد بهم بگه که تو کار من دخالت نکن.

صبح داشتم با یه اقایی که برام خیلی عزیزن و حرفاشون قشنگه میرفتم جایی(مخاطب:بعد از تماس با شما که ......)البوم جدید رضا صادقی رو گذاشتم.اگه گوش کرده باشید فوق العاده غم انگیزه.چند تا از اهنگای غمگینش بود بعدم همین اهنگ دروغ نیما علامه که تو وبلاگه بعدم چند تای دیگه.بهم میگه محمد رضا اخه این چه وضعشه-هم سن و سال های تو ساسی مانکن و صد تا چیزای شاد دیگه گوش میدن اون وقت من هر وقت با تو میرم جایی همش ار این اهنگ ها میزاری.اخه الان ساعت ۷ صبه وقتی این رو گوش میدی تا اخر شب باید به اون مشکلت فکر کنی.این که مشد.

دیدم بد نمیگه.ولی تو دلم گفتم اگه تو هم از ۳۶۵ روز سال فقط ۶۵ روزش رو شاد باشی و ۳۰۰ روز غمگین بازم این حرفت رو میزنی؟بعد دیدم ناشکریه چون همون ۶۵ روز شادی هم یه نیمه ای از لیوان رو گرفته.

خوشحالم داره محرم میاد.میدونید چرا خوشحال؟چون راحت میشه گریه کرد.پیرهن سیاه به تن کرد.غمگین بود.کسی هم بهت گیر نمیده.خودتی و خودت.امسال میخوام فقط زیارت عاشورا بخونم.۴۰ تا نذرکرده بودم برای یه موضوعی.با اینکه عملی نشد و لی از دلم نمیاد نخونم.امسال دیگه حوصله هیئت رفتن و دسته و اینا رو ندارم.میخوام قشنگ تو خونه واسه خودم عزا داری کنم.

برنامه شمالم کنسل شد چون خواهرم اومده بود و پست اخرم رو دیده بود گفت تو خطر ناکی میری یه کاری دست خودت میدی.تو این جور مواقع رضا و علی همون دوستای ۱۱ سالم به دادم میرسیدن ولی الان هر کدوم توی یه شهر مشغول درساشونن ولی شاید فردا و پس فردا برم پیش رضا.وقتی فهمید چی شده گفت فردا با اتوبوس میای تبریز.شاید برم.

قرار بود دیگه ننویسم.ولی من که جز شما ها برای کسی دردو دل نمیکنم.وقتی هم که دردودل نکنی گلوت رو بغضی میگیره که نمیتونه بترکه.

این ۲-۳ روز دیگه امیدهای اخرم بود تا امروز صبح که امید اخرم هم نا امید شد.فهمیدم نباید تو کار خدا دخالت کرد.قبلا هم گفتم من رو برای دوست داشتن یا دوست داشته شدن نساخته وفقط ساخته که همراز بقیه بشم باهاشون گریه کنم وقتی اروم شدن ...........برن.

دوباره شعر رضا صادقیست که ارومم میکنه

روی یک کاغذ بی خط........حرفای خسته به نوبت......توی سرزمین نامت........حرف ت کرده قیامت.......ت مثل تو......مثل تردید ...ت مثل اخر طاقت....مثل تنهایی .....مثل تب......مثل اخر خیانت....

عزیزم نقطه ته خط....برو با خیال راحت.....به تو تقدیم...این ترانه....عوض جواب نامت

*من از کسی بی وفایی و خیانت ندیدم.فقط کسی رو دوست داشتم و دارم که کس دیگه ای رو دست داره و این مشکل منه نه اون

حق یارتون

پ.ن ساعت ۱۱:۲۸

دلم دوباره گرفت رفتم تو سایت نق نق یه حافظ گرفتم.اونایی که میگید محمد رضا دوروغ میگه-اینم از حافظ.اونم حال من رو فهمید اما خودش نفهمید.هنوزم فکر میکنه دروغ میگم:

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود        ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها میکردم                   هیچ لایق ترم از حلقه ی زنجیر نبود

یا رب این اینه ی حسن چو جوهر دارد          که در او اه مرا قدرت تاثیر نبود

سر ز حیرت به در می کده ها در کردم            چو شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

ایتی بود عذاب انده حافظ بی تو                   که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

شما چیزی را از دست داده اید که ارزش زیادی برایتان داشته و دارد برای همین نمیتوانید ان را از یاد ببرید پیوسته ناراحت هستید سعی کنید با کار و تلاش ان را هضم کنید.

جناب حافظ خبر ندارن که  ۳ روزه نه سر کار میرم نه دانشگاه.

جلوی چشم همه میگم دوست دارم.اگه میتونی برگزد.

.

.

همین!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 9:12 AM  توسط محمد رضا | 
دوستم فوت شده.شب جمعه ساعت ۴ صبح.حالم خیلی بده.

علاوه بر اون دوست داشتم یه دوست دیگه رو هم از دست میدادم که خدا کمک کرد و پیشم موند.

تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشید و نخاید کسه دیگه ای اونو دوست داشته باشه و نتونید بهش بگید چون از دستش میدید؟

تا حالا شده توی دو راهی های بده زندگی گیر کنید؟

تا حالا شده خودتون رو به خاطر چیزی که نمیدونید محکوم کنید؟خودتون خودتون رو؟

تا حالا شده احساس کنی دیگه خدا دوستون نداره؟

تا حالا شده خوشی هاتون بیشتر از  چند روز طول نکشه؟

من تا حالا اینجا همه چیزم رو بی ریا ریختم رو دایره.هر وقت اومدم طعم دوست داشتن رو بچشم یه چیزی شد.تب اومدم طعم اینکه کسی دوستم داشته باشه رو بچشم رفت.و خیلی چیز های دیگه که نمیتونم بگم.

دیگه اینجا بوی غم گرفته.از دستش خسته شدم.از دست خودم.خیلی سر کش شدم.دلم اروم نمیگیره.

کسی میدونه چجوری میشه جلوی دل رو گرفت؟تو رو قران اگه میدونید بگید بهم.

من ادم عجیبی هستم.همه حاضر هستن تمام اموالشون رو بدن که یه لحظه بیشتر زندگی کنن.ولی من حاضرم تمام دارایین رو بدم که زود تر.........لاله الا الله.خوب دوست ندارم زندگی کنم.اخه کجاش قشنگه؟به چیش دل خوش کنم؟اخه مگه تو این جامعه ی لعتطی میشه سالم زندگی کرد.اصلا من بلد نیستم.مگه نمیگی بهشت خوبه قشنگه؟خوب بابا خدا جان من من نمیخوام تو این دنیا ی کثیف بمونم.گناهه؟نمیدونم شاید این حرفا اثر رفتن به غسال خونست.وقتی اومدم خونه نتونستم گریه کنم.به یه کی احتیاج داشتم که کنار اون گریه کنم.فکر کردم دارمش ولی فهمیدم اونم دیگه ندارم.الانم یه بغض خیلی خیلی بد گلوم رو گرفته.من تدمی نیستم که برم برای بابا مامانم خودم رو لوس کنم پس نمیتونم با اونا گریه کنم.

دارم میرم نمیدونم تا کی.شاید برای ۱۰ روز شایدم همیشه.از شماها خسته نیستم دوستان گلم.برید پستام رو ببینید یکی در میون غم وشادیه.نمیدونم چرا گفتم که شادی هام دووم نداره.

.امروز زده بود به سرم برم و سیگار بکشم ولی کلا با این قضیه منشکل دارم.چون واقعا به چیزی که ارومم کنه نیاز داشتم.۳روز افتضاح رو گذروندم.واقعا افتضاح.

اگه بشه میخوام برم شمال.با اتوبوس م یرم و میام.شاید خدا رو چه دیدید اتوبوسه دیگه.....هوا هم که مه و بارون و برفه.به دوستم رضا سپردم اگه چیزی شد بیاد و بگه بهتون.شماره اونایی رو هم که دارم بهش دادم.نمیدونم شاید این چیزایی که دارم میگم اثرات همون غسال خونه باشه.تا حالا نرفته بودم.

ای دوست عزیزم.لحظات خوشی رو برا ساختی تو این مدت کوتاه.یه هفتش که واقعا برام زیبا بود.من دوست ندارم کسی رو به چیزی که دوست نداه مجبور کنم.تورم مجبور نمیکنم.

این شعر هم از البو اخر رضا صادقیه.خیلی البوم زیباییه:

روی سر زمین نامت---------حرف( ت) کرده قیامت---- ت مثل تو---مثل تردید---ت  مثل اخر طااااقت---مثل تنهایی----مث تببب---مثل اخر خیااااانت

عزیزم نقطه ته خط----برو با---خیال راحت---به تو تقدیم---این ترانم---عوض جواب نامت

دوستان اگه اذیتتون کردم حلالم کنید.

همگی شاد و در پناه حضرت حق

راستی اهنگ وبلاگ از نیما علامست.اهنگ دروغش.خیلی ازش خوشم اومد گذاشتمبه موضوع پستم ربطی نداره

پ.ن خیلی مهم:بچه ها خدایی نکرده کسی راجع به اون ادمی که گفتم فکر بدی نکنه ها.یعنی اجازه همچین چیزی رو نمیدم.اون ادم حق انتخاب داره.نه به ن خیانت کرده نه اذیتم کرده.مشکل از منه.یعنی همیشه بوده.اون شعر و اهنگ رو فقط چون دوست داشتم نوشتم و گذاشتم.خواهشا  فکری راجع به دوستم نکنید

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 10:47 PM  توسط محمد رضا | 
سلام.از عنوان پست باید یه چیزایی دستگیرتون شده باشه.

یه فرشته  که فقط ۲۰ سالشه تو بستر بیماریه.سرطان خون داره.این رو چند وقت پیش فهمیدم.زنگ میزد و باهام دردو دل میکزد تا دیشب که ساعت ۳ زنگ زد.میدونه من شبا درس میخونم و بیدارم.یه کم دردو دل کرد.دیدم صداش گرفتست.فهمیدم دیروز شیمی درمانی داشته.اول ازم قول گرفت که هر وقت.........براش نماز بخونم.فهمیدم دوباره رفته سراغ منفی بافی.نمیدونم ماجرای علی گندمی رو شنیدید یا نه.یه مدت بلوتوثش زیاد شده بود.یه ادم عرق خو.ری که توبه میکنه.داشت اون رو گوش میکرد خیلی باهاش صحبت کردم.ازش خواستم بخوابه و به هیچی دیگه فکر نکنه.دوباره ساعت ۴ زنگ زد با دستگاه داشت تنفس میکرد .هی صحبتش رو قطع میکرد.گفت میدونی داشتم چی کار میکردم.وصیت نامه مینوشتم.نوشتم که چه داداش گلی دارم.چقدر کمکم کرده........دیگه بغضم ترکید قطع کردم گفتم رو روحیش تاثیر میزاره.بعدش هر چی زنگ زدم ریجکتم کرد.از دیشب تا حالا هم جواب نمیده.معمولا تا ۱۲ میخوابه الان هم امیدوارم خواب باشه.واقعا امیدوارم.دیشب میگفت میترسم بخوابم.میترسم بخوابم و دیگه.....

بچه به خدا تمام بدنم مور مور شده.بغضم داره میترکه.شما رو به اعتقاداتتون قسم میدم براش دعا کنید.خیلی دوست داره محرم دوباره بره بیرون بره عزا داری کنه.

ای خدا اخه چرا بعضی وقتا سرنوشت ادما این جوری میشه...........به مادرش رحم کن.به پدرش.....به خواهر ۱۵ سالش.

بچه ها یه دعای کوچیک نه وقتی میگیره ازتون و نه کار سختیه.

یا من اسمه دواه و ذکره شفا...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 12:14 PM  توسط محمد رضا | 
هههه.محمد رضا شاد شاد اسسسسسسسست.

جاتون خالی چه دو روزی بودن این دو روز.ترکوندم به تمام معناااااااا

از عروسی بگم که معرکه بود.

جونم  برتون بگه که ما ساعت۹ در خیابون رازان شمالی مستقر شدیم.نمیخواستم عقد اونجا باشم.اخه من دوست داماد بودم اونم هیچ کدوم از دوستاش رو نگفته بود به جز من.زود تر رفتم یه سبد گل مناسب خریدم و البته بگم که بزنم به تخته یهتیرپی هم زدم.تازشم موهامم کوتاه کردم صورتم یه صفایی دادم یه اتو هم به موهام زدم(یه خط اتو توپ هم انداختم).داشتم میزدم بیرون که مامان و ۲تا خاله هم که مهمونمون بودن شیرجه زدن روم و اینهو چسب ماتیکی ما رو ماچ و بوسه کردن.مامانم میگه کی میشه عروسیت رو ببینم گفتم شرمنده من قصد ادامه تحصیل دارم فعلا هم خوستگار قبول نمیکنم)خدمت تازه وارد ها عرض کنم به خدا من پسرم هاااااااااا)

خلاصه با بدبختی دیم و یش رفتیم به سمت مکان.خدا رو شکر مدرس پر ترافیک خالی بود و راحت رفتم

فکر کن بهنام(دادش داماد) من رو دم در دید یه ضرب من رو کشنده برده تو ماشین میگه:ممد رضا جون بیا داداش بیا بسازمت.میگم بهنام جان داداش من خیلی اهل مشروب نستم اینجا هم مامانت اینا هستن من رو میشناسن زشته.مگه ول میکنه حالا؟خلاصه به زور دست ما رو گرفت برد پایین وسط پیست رقص میگم اخه بهنام جان بزار گل رو یه جا بزارم-به مامن تبریک بگم- به محسن و هانیه تبریک بگم نگه گذاشت.گفتم تازشم من که رقص حالیم نیست (اره جون .........برای کسب اطلاعات بیشتر مراجعه شود به پست من در مدتی که نبودم)خلاصه یه ضرب رفتم وسط.حالا مگه این کمر ما ثابت میشه؟از دیروز یه بند وول میخوره اخه جاتون خالی دی جی سعید پانتر بود و گروهش(تو به من میگی چجوری؟این جوری این جوری........پپپپپپپی)هیچی دیگه یه کم رقصیدیم و بعد مراسم کیک و بعد هم شامپاین(جدیدا تو عروسیا مد شده شامپاین رو تکون میدن بعد بی خبر باز میکنن و گند میزنن به سرو لباس همه)خلاصه بعدش نوبت رقص تانگو شد اونم رو چه اهنگی؟سلطان قلبها.واااااااای.اول خود محسن و هانیه تنها رقصیدن و ........بعد نوبت بقیه زوج های جوان و قدیمی شد.ما هم مجرد بودیییییم.بنا بر دلایلی ایستادن یه گوشه و تماشا کردن رو ترجیح دادم.جالب بود بران زوجهای ۵۰-۶۰ ساله چه تانگویی میرقصیدن

ساعت ۱۲ بود که شام رو زدیم در بدن و بعد یه کم استراحت دوباره شروع کردیم.

این رو بگم که من-محسن(داماد)-بهنام (داداش داماد) و مهران پسر عمو داماد یه گروه ۴ نفره هستیم که تو رقص فوق العاده هماهنگیم.هر نوع رقصی خصوصا قری.اقا زد و سعید خان اهنگ بابا کرم رو اجرا کردن.به خواسته اقا داماد پیست رو خالی کردن . ما موندیم و عروس.هیچ دیگه ترکوندیم.محسن دیوانه که انگار نه انگار داماده.دیگه یخش باز شد و تا اخر ترکوند.انگار عروسی پسر خالشه.

دیگه من دیشبانقدر حرکات موضون زدموقتی ساعت ۳ رسیدم خونه داشتم میمردم.البته خونه خودمون نه خونه خوهرم اینا.اخه قرار بود ۷ بلند شیم بریم همون جاها که گفتم تو پست قبل.

جاتون خالی ساعت ۷ با تمام خستگی دیشب بلند شدم رفتم ۴ تا نون بربری دبش گرفتم و راه افتادیم سمت شمشک.تو یه جاده فرعی یه جای دنج پر برف پیدا کردیم  و بساط املت ویژه سر اشپز رو ردیف کردیم.چه املتی شد جاتون خالی.میلرزیدیم و میخوردیم هابعدم یه چای که ابش ار برف ذوب شده بود زدیم و برگشتیم .البته یه دست برف بازی توپ هم کردیم .کلا جاتون شدیدا خالی بودبعدش هم یه اب انار ترش میچسبسید که رفتیم و رفع جاجت کردیییییییم

اینپست پر از عکسه ولی الان خسته ام حوصله اپ کردنشون رو ندارم.بعدا میزلرم.امیدوارم هر روز همتون شاد باشه.

راستی دوست جان هم دیشب صحیح و سالم برگشتن.خدا رو شکر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 11:10 PM  توسط محمد رضا | 
سلام.چند وقتی بود تو پستام از حال و احوال نمیگفتم.در سلامتی کامل به سر میبریم شکر خدا.

شماها خوبید دوستای گلم؟

الان که دارم  پست میزنم عروسی شروع شده و من هنوز نرفتم.بس که خونسردم.اهان یادم رفت بگم عروسی دوست گلمه.محسن.ایشالله خوش بخت بشه.یعنی همه بشن.به حق همین روزای عزیز.این اعیاد بزرگ.مخصوصن عید ولایت حضرت علی (ع).راستی تبریک هم میگم.

تازشم......هنوز گل هم نخریدم.میرسم بابا زیاد دور نیست.اخه تا ۲-۳ صبحه.توی خونست عروسی.الان برم ضایست خوب.منم از صبح پا به پای داماد بودم .به خدا خسته ام.ماشینش رو بردم گل زدم رفتم جلوی ارایشگاه دنبالش(عروس نه هااااااااادنبال داماد رفتم به خدا.من رو چه به این کارا اخه بابا)خلاصه کلی خسته شدم.

خبر دیگه این که چند وقتیه یه دوست خیلی خیلی خوب و مهربون پیدا کردم.البته چند تا دیگه هم پیدا کردم که دانشگاهی هستن ولی این دوستم نه.از بچه های دانشگاه نیست.خیلی هم ماهه.الانم داره میخونه پست رو.الان که دارم این پست رو مینویسم یه جاایه که خیلی نگرانشم.خدا کنه بهش خوش بگذره ولی خدا کنه.................هیچی .بیخیال بابا.هدف جلب شادی شماستدوست جان خوش باشی ایشالله.

خبر بعد اینکه ابجی پریام از سفر اومد.اون ۲ روزی که باهاش بیرون بودم خیلی خوب بود.با این که یه روزش رو از زور سرما خوردگی بسیار هزیان گفتم از قبیل اینکه گفتم بیاید با هات چاکلت فال بگیریم.فکر کنییییییییییید.به من که خیلی خوش گذشت مخصوصن وقتایی که مترومن(علیرضا مردی از مترو)هم بود

دیگه عرضم به حضورتون که........چی میخواستم بگم؟یادم رفت.

ممممممممممم.اهان چند تا پیشنهاد:

۱)البوم ۱۴ علی اصحابی اومد.کار قشنگیه

۲)کتاب خاطرات ادم و حوا واقعا زیباست

۳)فیلم درباره الی اومده تو مغازه ها حتما ببینید.من سینما دیدم باز هم گرفتم ۲ بار دیدم.بیخودی چند تا جایزه نگرفته

۴)کنسرت احسان هم ۱۸این ماه برج میلاد.

راستی فردا صبح دارم میرم برف یازییییی.سمت شمشک.یه کلبه اونجا هست.داغونه ولی ای املت خوردن توش حال میده.شوهر خواهرم استاد پیدا کردن جاهای دبش و دنج و تهیه صبحانه تو کوهه.الانم دارم بعد از ۳-۴ سال میرم.جاتون رو خالی میکنم.شاد باشییییییییید

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 7:13 PM  توسط محمد رضا | 
زنم گفت: امروز دلم شور می‌زند.
دستم را گرفت. بغلش کردم. گفت: حس می‌کنم امروز...
گفتم: چی شده عزیزم؟
گفت: حس می‌کنم امروز تو را از دست می‌دهم.
خنده‌ام گرفت. گفتم: بی‌خیال شو.
بی‌خیال نشد. در اتاق را قفل کرد.
گفت: امروز نمی‌گذارم بیرون بروی. باید خانه بمانی.
اما عزیزم... تو خیالاتی شده‌ای.
نه.
بیرون نرفتم. اما زنم دست‌بردار نبود: کنار پنجره ننشین. برو آن گوشه. چاقوی ضامندارت کو؟ دستت نباشد.
چیزی نگفتم. فکر کردم لابد چیزی بهش الهام شده.
می‌گفت: می‌ترسم. می‌ترسم... مرگ پدرم را همین‌طور حس کرده‌بودم. من... نمی‌خواهم تو را هم از دست بدهم.
پنجره‌ها را هم بستم. گفتم: همین‌جا کنارم بنشین عزیزم. تا فردا صبح از کنارت تکان نمی‌خورم.
و تا عصر از کنارش تکان نخوردم. با هم حرف زدیم. از همه‌چیز.
عصر که دیدم دیگر چیزی نمی‌گوید و تکان نمی‌خورد، به طرفش رفتم و شانه‌اش را تکان دادم.
مرده‌بود.
کاش بیرون رفته بودم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 10:55 PM  توسط محمد رضا | 
سلام سلام سلام.خووبید؟؟؟؟؟؟؟؟اول بگم که دیگه قرار نیست راجع به اون ۳ تا پست اخیر دیگه چیزی بنویسم.خدا رو شکر داره خوشبخت میشه.منم خوبم.

یادتونه گفتم کتاب خاطرات ادم و حوا رو خوندید.اینا که میخوام بگم داستانک اونه ولی با فرق های زیاد.زبونم لال یه کلمش هم درست نیستا فقط یه کم شوخیه:

داستان از اینجا شروع میشه که یه روز خدا حوصلش سر میره!! میگه چیکار کنم چیکار نکنم!! تصمیم میگیره یه کاره بزرگ کنه!! یکیو میفرسته از زمین خاک بیارن و بد گل میکنه و با هنرمندیه خاصی آدم و درست میکنه و در روح اون میدمه و آدم زنده میشه!!!

بعد خدا به همه ی فرشته ها میگه سجده کنید و همه سجده می کنن جز شیطون !! اون سجده نمیکنه چون هنگ کرده بوده!! یعنی بیچاره اصلا نمیتونسته تکون بوخوره!!

تا اینجارو همه میدونید!! از اینجا به بعد!!

جبرائیل فرشته ی شیطون و فوضولی بود از اول واسه همین از گل زیاد اومده ی آدم یه چیزه دیگه ساخت که چون جبرائیل خوب بلد نبود درست کنه یکم چفت و چوله شد یعنی پستی بلندیاش زیاد و ناجور شد!!

جبرائیل این کار دستیشو میبره به خدا نشون بده تا میگیره جولو خدا یا دفعه خدا عطسش میگیره و در اونم اشتباهی میدمه و به صورت کاملا تصادفی حوا زنده میشه!!!

وقتی این اتفاق میفته خدا میگه!! اوه گند زدم!!

جبرائیلم گفت خراب شد!!!

بهله و این بود جریان به وجود آمدن حوا!!!

هر چند آفرینش حوا از روی یک اشتباه بود و حوادثی زیادی آفرید ولی سوژه ی خنده ی میلونها نفر از فرزندان آدم رو فراهم کرد!!!!

میدونید آدم اون  لحظه خوشحال شد!! چرا؟ خودتون بگین!!!ببخشیدا به خدا شوخی بود.به کسی بر نخوره.این رو یادتون باشه من یه دیوونه ام که در بد ترین شرایط خنده خوبم میکنه.

دوشنبهدعوت پریا ابجی گلم که قدم رو چشم ما گذاشته و اومده تهران رو قبول کردم و رفتمچه دیدار باهالی.خیلی حالم رو خوب کرد.از امیر ارام عزیز شروع کنم-یه مرد فوق العاده اروم.صبور.جالب

مرد بعدی مترو من بودبر خلاف ظاهرش خیلی +۱۸-باهال.فقط خندیدم از دستش.خیلی ادم پر و با هوشیه.

با سرکار خانم مرحومه مغفوره هم اشنا شدم.یه دوست جدید دیگه.یه روح سر گردان.+شادروانش که درسته پیش ما نبود ولی حضورشکاملا حس میشد مخصوصا توی پارک.

۲تا از دوستای غیر وبلاگی پریا که متاسفانه اسماشون یادم نیست ولی با صبوری زیاد شوخی های وبلاگی ما رو تحمل کردن

نیلوفر و کامیار هم که یار همیشه خودم در همه جا بودن.توی یه جمع تینا هست پری نیست تو یه جمع هم بر عکس.جالبه.

بالاخره ابجی پری گلم رو دیدم.خیلی دوئست داشتم ببینمش.یه دختری تیری تمام عیار.مهربون و مثل تینا صاحب چهره ای اروم بر خلاف چیزی که من میدونستم.

ببخشید که خلاصه بود.احتمالا دوباره کامیار بدون سانسورش رو مینویسه.

اندر عقاید یک پسر بهمنی:

از کتاب ادم و حوا:

ادم:امروز وقتی اون موجوذ جدید الورود رو از خودم روندم از ۲تا سوراخی که ما باهاش  همه جا رو میبینیم اب اومد.خودش که بهش میگه اشک من که نفهمیدم چیه.اخه همش میخواد خودش رو به من بچسبونه.من اصلا ازش خوشم نمیاد ولی ته دلم دوسیش دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 11:7 PM  توسط محمد رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام.من رو که میشناسید.همون دوست قدیمی.محمد رضا دیگه.برای تازه وارد ها بگم که20سالمه.بچه عباس اباد تهران.دانشجوی مکانیک علوم و تحقیقات تهران.منتظر نظرات شما دوستای گلم هستم.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
پیوندها
انسان جنایت و احتمال فرهنگ رضانیا
تینا ی شیطون
پریا می-بلاگ می
دادا صدری گل
نیلوفر عشق برف
حقیقت های بهناز
بهار بهاری
کامیار و نوشته های بی نظیرش
طوطی که قد قد میکند
خاله جون نیاز
دل نومه های جوجو
جیم جیم جیلینگ
نیلوفر در دانشگاهی که طعم باران میدهد
فرانک میگوید پخموله است!
دختر مشرقی و بهشتش
دنیای کوچک اما بزرگ نازنین
رها در جزیره اش!
مونس تنهایی(بهاره)
جانان جان
زندگی دلایی(دلا)
لمس بوسه
خانوم کوچولوی کوچک(زهرا)
این دو مینویسند از تنهاییهایشان(خانم کوچولو و مرفه)
مرفه بی درد
پرستو و یه دنیا خاطره
یه دنیا خاطره ی رها راد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

جدیدترین کد آهنگ