تبليغاتX
اندر عقاید یک متولد بهمن
×عاقل ترین انسان ها در عشق احمقانه رفتار می کنند×
سلام به همه.

چی شده انقدر هه نگران من شدن؟خوبم بابا.زنده ام هنوز.یه سری مشکات برام به وجود امده نه پستاتون رو خوندم نه کامنت زدم.

دارم خودم رو restartمیکنم.

یه سری مشکلات پیش اومده.فقط دعا کنید برام.میسی.

شاد باشیییییییید

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:47 PM  توسط محمد رضا | 

پریروز دعوت شدم.

برام جالب بود.کسایی رو که 1 ساله میشناشم از نزدیک ببینم.خیلی هیجان باهالی بود.

امروز صبح هم دانشگاه دائم تو فکر دیدار امروز بودم.تا اینکه:

الو،سلام داش صدری گل چطوری؟کجایی؟

ص:دم در ورودی شماره 2

اهان دیدمت......

بله بالاخره من صدری رو دیدم.

دوست گل دیگم تینا بود.

بعدم نیلوفر اومد.خودمم که با کامیار بودم.

÷ریا  خانم گل هم که یه مشکلی داشت نتونست بیاد.جاش خیلی خالی بود

فکر کنم نفر اولم که دارم ÷ستم رو در مورد دومین همایش وبلاگ برتر مینویسم.البته بین بچه های خودموناونجا یه سری از بچه ها که تو لینک دونی من نیستن ولی دورا دور میشناسم مثل:

مردی از مترو-ویولت-صدری(زندگی ایرانی)و خیلیا دیگه.

مراسم برای وبلاگ برتر بنوان و کودکان بود ولی مردا هم بودن.

وقت انتخاب وبلاگ های برتر شد.

اول اسم پریا رو خوندن.طفلک نبود ولی  جایزش رو گرفتیم که بهش بدیم(چیه بابا؟؟؟؟؟؟؟؟؟به خدا میدیک بهش.!!!!عجبا!!!!)

و بعد وبلاگ برتر:...........اردیبهشتی تمام عیار.وقتی اسمش رو خوندن  ما دستامون رو بردیم بالا و براش دست زدیم.بعد مجریه از تینا پرسید خانم ببخشید اونا که اون بالا هستن با شما نسبتی دارن؟خلاصه حسابی تابلو شدیم.

تینا خانم گل.....پریا جونم.........تبریک خیلی زیاد

امروز صفهات وبلاگ ها به ادم تبدیل شده بود ادما نماد وبلاگشون بودن

و اما دوستان من:

صدری:همون پسری که فکر میکردم.یه پسر خوش تیپ و باهال.کمی هم شوخ

تینا:اصلا شبیه نوشته هاش نبود.به خودش هم گفتم فکر میکردم خیلی ظاهر شیطونی داشته باشه.ولی خیلی دختر ماهیه.ابجی تینای منه دیگه

نیلوفر:همون چیزی که فکر میکردم.نیلوفر بر عکس تینا ظاهرش خیلی شیطون تره

کامیار هم که 4-5 ساله میشناسم.

ولی بچه ها میگفتن من خیلی با نوشته هام فرق دارم.خیلی شیطون ترم.مخصوصا تینا این حرف رو زد.اخه خیلی اذیتش کردم

در کل خیلی خوب بود.

اخر برنامه هم از من تقدیر شد.اخه شب تولد امام رضا هست و منم که افتخارم ایه که اسمم محمد رضاست.

از این به بعد اخر هر پست یه بخش اضافه میشه:

عقاید یک پسر بهمنی:

خیلی خوبه که یه نفر رو داشته باشی تا باهاش دردو دل کنی،ولی وای به روزی که همون ادم بشه دردِ دلت!

بعدا نوشتم:

این رو کامیار خان نوشته.اخه انصافه؟چرا فکر مردم رو منحرف میکنه.اخه چقدر نشستی فکر کردی که این چیزا رو موشتی.ن فقط صدری رو بغل کردم که خسته نشه.اخه من بپرم بغل صدری مردم چه فکری میکنن.یه بار گفتم که از این وب های ما زن و بچه مردم رد میشن.زشته به خدا:

نیلوفر داشت میرسید ! با یه برنامه ریزی قبلی تینا رفت اون پشت مشتا قایم شد ، نیلوفر هنوز به 20 متری ما نرسیده بود که ما به تینا علامت دادیم و تینا شیرجه زد روش ! دو تا خانومم یه کم اونورتر دارن به این دو تا نگاه میکنن و پچ پچ میکنن! نفهمیدم چی شد که محمدرضا هم پرید بغل صدرا ! منم اینور اونور رو نگاه کردم که کی رو بغل کنم که چشمم افتاد به اقلیما پولادزاده...! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 11:45 PM  توسط محمد رضا | 
سلام.همه فهمیدید چه خبره دیگه؟امروز تولد یک سالگی وبلاگ تینای گلم هست.از صمیم قلب هت تبریک میگم تینا جان.خیلی دوست داشتم نفر اولی باشم  که بهت تبریک میگم ولی از سبح همش کار میریخت سرم.ولی الان اساسسی بهت تبریک میگم.امیدوارم هر روز بهتر از دیروزت باشی.

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز.... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 7:16 PM  توسط محمد رضا | 

سلام.در مورد پست قبل خیلی خیلی ممنون از راهنماییهاتون.امیدوارم .....هیچی.بیخیال.

این حرفایی که امشب میخوام بزنم هیچ ربطی به پست قبلیم نداره.فقط یه دلگیری کوچیکه.در مورد بعضی دختر پسرای این ایران زمین.این پست شاید یه کم تند روی داشته باشه ولی همه رو میگم چون فکر کنم همه ازش خسته شده باشیم.از ادمایی که هیچ وقت معنی دوس داشتن رو نخواهند فهمید.کسایی که خودشون رو برای دیگران و دیگرا ن رو برای خودشون یه بازیچه میدونن.اسمایی که توی این داستان میگم مجازی هستن تا برای کسی مشکلی پیش نیاد.

5-6 سالی بود ندیده بودمش.البته میدیدمش ولی در حد سلام علیکی چیزی.با اینکه تو دبستان هم کلاس بودیم هم اینکه همسایه بودیم.به خاطر بعضی مسائل رفت و امدمون زیاد شد.حامد دیگه اون حامد قبل نبود.از همون بچگی هیکل درشت و مردونه ای داشت.برای همینم تا هرکی ازش میپرسه چند سالته میگه 23.خداییش هم بهش میخوره.ولی حمید داداشش همون پسر مهربون و ساده قبلی بود.حامد با این ویژگی که داشت خیلی کارا کرده بود.خیلی کارا که میگم دیگه خودتون بفهمید.تجربه یه پسر 26-27 ساله رو داشت.

تو این 3-4 ماهی که دوباره رابطه ام باهاش شروع شده خیلی تغییرات رو توش دیدم.وقتی به یه دختر نگاه میکنه اون رو فقط از یه دید میبینه......این خیلی برای یه پسر بده.اونم برای پسری که فقط ادعای بزرگی رو داره.فکر کنم خودشم باورش شده که هم سن من نیست و 23 سالشه.اول تا حدود 10-15 روز موبایلش قطع بود به دلیل پرداخت نکردن قبض.وقتی دوباره وصل شد دوباره شروع کرد.با یه دختر معلوم الحال اشنا شد.اشنایی که بوی دوست داشتن توش اصلا وجود نداشت.اصلا.فقط بوی شهوت میداد.همین.در عین بودن با (شیوا) از طریق یکی از دوستامون و دوست دخترش با مریم اشنا شد.مریم دختر خوبی بود.به معنای واقعی سالم ولی اقا حامد برای چیز دیگه ای باهاش دوست شد که بعد از 1 هفته فهمید مریم خانم اونی که میخواد نیست.در همین حین هم شیوا خانم براش تکراری شد(جالبه یه ادم بعد از 2 هفته برات تکراری بشه)حالا جالبه که این شیوا هم براش خیلی تو این مدت خرج کرد.خلاصه تو این 2-3 ماه پای 4-5 تا دختر دیگه هم باز شد و بعد از چند شب تکراری میشدن تا الناز خانم پیدا شد(اقا حامد وقتی داشتن از منزل یکی از همین دختر ها بر میگشته توی ایران زمین شماره میده به الی)(این پرانتز رو هم بزنم که اقا حامد خودشون رو 24 ساله.تاجر آهن در بازار و صاحب یه اتلیه عکاسی معرفی میکنن.که هیچ کدوم راست نیست)

خلاصه این رابطه اخر با الی با جملات عشقولانه شروع شد .ما هم گفتیم چه عجب.اقا حامد داره ادم میشه.الی دختر خوبی بود.خیلی هم برای حامد خرج کرد.در حدود 500-600 تومن در مدت 1 ماه.تا بالاخره حامد به اونی که میخواست هم رسید.ولی این بار بعد از رسیدن به خواستش ازش خسته نشده بود.حالا چرا خدا میدونه.تا امروز..........قرار بود جمعه با هم برن باغ الی خانم ولی....

مممد رضا پایه ای حال این دختره رو بگیرم؟

نه بابا بیخیال.گفتم داری ادم میشی.اخه چیش دلت رو زده؟خوشگلیش؟خوش هیلکلیش؟پولداریش؟چی؟(اما دیه این شده براش یه عادت)

نه بابا،به اونی که میخواستم ازش رسیدم دیگه.بستشه.

.

.

الو.کجایی الی؟با توئم.چرا صدای ماشین میاد؟

الی:نه بابا خونه ام.

دروغ نگو(بیـــــــــــــــــــب)من خودم از تو خیابون جمعت کردم.دوباره رفتی پیه(بیییییب)

الی:تو چته امروز.بابا خونه ام.به خدا خونه ام.ساعت 7 از شرکت اومدم تا الانم خونه بودم.

خفه شو.دیگه هم به من زنگ نزن دختره ی (بیییییییییییییییییب)

خلاصه.من تو این مدت فقط داشتم فکر میکردم.اخه چرا یه پسر،کسی که با من بزرگ شده.توی یه خانواده خوب.این جوری باید بشه.اخه دیگه این ادم چجوری میتونه پس فردا ازدواج کنه؟اصلا میتونه 1سال با یه زن فقط یه زن زیر یه سقف زندگی کنه؟

جدا بچه ها، چرا بعضی پسرا این جوری شدن.

دخترا مغرورو نشنا.توی دخترا هم خیلی زیاده.

اخه چرا باید توی یه همچین جامعه ای زندگی کنیم.دلیل این وضعیت به جز عقده چیه؟

امروز نشستم تو مغازه.دوستم زنگ زده ممد رضا مغازه ای؟میخوام بیام خرید.

حالا این اقا از یه خانواده شدیدا بسته اومده بیرون و زده و قزوین معماری قبولیده.توی این 2 هفته خودش رو سرویس کرده.امیدوارم منظور رو بگیرید.

خلاصه اومد و یه کم صحبت کردیم ویه دختری تقریبا هم سن و سال خودمون که از قضا رشتش معماری بود اومد تو.منم معمولا با مشتتری ها راحتم.و اونا هم در مقابل اعتماد میکنن و راحتن.حال این دوست ما هم فکر کرده این راحت بودن این خانم با من یعنی این خانم یه جورایی داره پا میده.هی میرفت میچسبید به اون .میگفتم س....د جان بیا کارت دارم......راستی کلاسات چه طورن.از رو نمیرفت که.

خانم ببخشید شما توی این رنگا کدوم رو برای کاشی سنتی بهتر میدونید.خانم..خانم.......خانم........اون بیچاره هم نمیدونست چه خبره راهنماییش میکرد.اخرم کرم خودش رو ریخت و ابروی من جلوی مشتریم رفت.

اخه این چه وضعیتیه؟خداییش.ابروی پسرا داره میره.دخترا هم همین طور.به خدا نمونش رو خیلی دیدم که دارم میگم.

پ.ن:love is like the war.easy to start.difficult to finish.impossible to forgt.                                     

عشق مثل یه جنگ میمونه.شروعش راحته .پایانش سخته و فراموشیش غر ممکن.

پ.ن2:امیدوارم به کسی بی احتذامی نشده یاشه.توی کامنت دونی این پست بحث کاملا برای همه بچه ها ازاده.چه با من چه با بقیه.

شاد باشید

ته پستی:امروز بیکاری حوصلم رو شر برد.یه فکری زد به سرم.شروع کردم از روز اول پستهام رو خوندن .نظرات رو خوندم.چقدر لذت داشت.یاد همه دوستای گلم در عرض چند ساعت برام زنده شد.بهتون پیشنهاد چنین کاری رو میدم راستی ورود و شروع دوباره پریای گلم رو تبریک ویژه میگم بهش.و الته تولد بلاگ می رو بهش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 7:10 PM  توسط محمد رضا | 

دوباره سلام به همه.میخواستم امشب ننویسم که تعداد کامنتا بره بالا دیدم لازم نیست.همین دوستان هم که کامنت میزارن بهم لطف زیاد دارن.

۳-۴ تا قالب از صبح عوض کردم.متاسفانه حجم ها بالاست و دیر باز میشن.منم همون قالب های قدیم رو استفاده کردم.چون خودم هم اگه یه سایت دیر باز بشه صبر ایوب خان رو به خرج نمیدم و از صبر محمد رضایی استفاده میکنم.

تا قبل از ماه رمضون صبح ها میرفتم فوتبال و شب ها هم که باشگاه بودم ولی ماه رمضون (خدایی امسال خیلی سخت بود  روزه گرفتن.مخصوصا اونایی که کارشون بیرون بود)تنبلی کردم  و دیگه هیچ کدوم رو نرفتم هنوزم وقت (تنبلی)نمیشه برم.

میخوام بحث رو عوض کنم.این اتفاق تو این مدت که نبودم افتاده ولی اول نمیخواستم بگم ولی الان میبینم شاید بهتر باشه که بگم.چون خیلی امروز دلم گرفته.لحن نوشته ی امشب با پریشب خیلی فرق داره.دیگه از نمک خبری نیست.اگه راهنمایی هم بکنید خیلی خوبه.چون اینجا دوستای بزرگ تر خوبی دارم.(البته امیدوارم طرز فکرتون در مورد من عوض نشه هر چند که موضوع خاصی نیست)

*بعد از کنکور با یه شماره نا شناس روبرو شدم.ساعت 12 شب صدای اس ام اس من رو به خودش اورد  (کنکور فشار زیادی بهم اورده بود.خستگی.تنهایی و......به یه همدم خوب نیاز داشتم)

اس ام اس رو باز کردم:سلام شبت به خیر گلم(سنا)!!!

هی تو مغزم بالا و پایین رفتم تا یادم اومد.موضوع برای قبل از عید بود ولی الان بعد از 5-6 ماه؟؟خلاصه شروع شد و .......

سنا یه دختر واقعا خوشگل،مهربون،از یه خانواده خوب و سطح بالا . بچه ی .....نگم بهتره ولی شمال شهر.17 سالش بود ولی چهره ای 20-21 ساله داشت.خلاصه شروع شد دوستی ما.

اونم یه جورایی تنها بود.به خاظر درس تا الان سراغم نیومده بود.

بعد از 3-4 روز اس بازی و حرف زدن رفتیم  بیرون.روز خوبی بود.مخصوصا برای من.ورود یه ادم جدید به زندگیم خیلی روحیم رو بالا برد.خیلی بیشتر از اون که فکرش رو بکنید.خیلی تغییرات توی من ایجاد کرد سنا.ولی جالب اینه که نا خواسته بود و البته همه تغییرات + بودن.زیاد وارد ماجرا نمیشم.ماشالله همه استادن چشمام رو باز کردم دیدم 3-4 ماه شده که با همیم.خداییش براش کم نذاشتم.خیلی هواش رو داشتم.شاید خودشم الان داره اینا رو میخونه خودش میدونه.از خودم تعریف نمیخوام بکنم ولی من توی دست و دل باز بودن معروفم تو خانواده.البته از حق نگذریم که سنا هم با نوجه به این که از خانواده خوبی بود راحت زیر بار این ول خرجی ها نمیرفت.خلاصه.....خیلی به هم وابسته شدیم.با هم روزه میگرفتیم....افطار میکردیم ونماز میخوندیم...دقیقا کسی بود که من میخواستم نه مذهبی وخیلی مثبت و خشک بود نه ول و بی بند و بار.مثل خودم.توی این مدت 3-4 ماه خیلی میگفت محمد من برم مدرسه چه کنیم؟مدرسمون خیلی سخت گیره(راست هم میگفت یکی از معروف ترین مدارس تهران بود)من نمیتونم مثل قبل اس بدم یا بحرفم.من میگفتم تو هر جوری که بخوای باهات راه میام.اگه روزی یه اس ام اس هم بزنی.ناراحت نمیشم.1شنبه 27 شهریور رفتیم بیرون.اول رفتیم پارک ساعی قدم زدیم بعد م یه سر رفتیم دیدنی ها(میشناسید حتما همه.خداییش همه چیزش خوبه"بازم که تبلیغ شد")یه عصرونه کوچیک زدیم و باهاش رفتم تا نزدیک خونه.توی راه هی از اول مهر میخواستم حرف بزنم ولی حرف رو عوض میکرد.خلاصه هدیش رو گرفت و تشکر کرد و رفت.

تا 3شنبه که از صبح رفت خرید و منم سرم شلوغ بود(مدونید دیگه لوازم التحریر فروشش روزای اول مهره) تا ساعت 4 که اس زدم و گفت هنوز بیرونه با دختر داییش گفت 6 میزنگم.ساعت دقیقا 6:30 3شنبه اخرین رو تابسوتون زنگ زد و دیدم گرفتست گفت فردا اول مهره.من دیگه نمیتونم ادامه بدم.....خلاصه بعد از یه کم حرف زدن و ارزوی موفقیت و این حرفا گفتم چون واقعا دوستت دارم حرفی نمیزنم.خودمم درس خوندم و میدونم اگه ادم فکرش متمرکز نباشه........

خیلی اذیت شدم.خیلی.یکی از بچه های همین جمع وبلاگامون خیلی بهم کمک کرد .با هم در ارتباط بودیم.وقتی فهمید چی شده یه کم باهام صحبت کرد منم تقریبا قبول کردم که دیگه همه چیز تموم شد.(از اون فردی که 100% الان مشغول خوندن هست تشکر میکنم)خیلی روزای سختی بود برام(و هنوز اثارش هست)تا اینکه همون دوست عزیز وقتی مشهد بوده برام دعا کرده که برم مشهد.خدا هم قسمت کرد و هفته پیش یه همچین ساعتی نوی قطار بودم.رفتم حرم براش خیلی دعا کردم که موفق بشه.دقیقا همون ساعت 6:30 سه شنبه که مشهد بودم هم بهش زنگ زدم و بهش گفتم که دعاش کردم و به خودم قول دادم که تنهاش بزارم.برای همیشه.خودشم خیلی اذیت شده بود تو این مدت ولی.....

الان هم روزای سختی رو میگذرونم.تنهایی اذیتم میکنه.یکی از دوستام دیشب میگفت خوب تو که داری میری دانشگاه،اونجا پر دختره خوب با هم اشنا بشید.

ولی خداییش خوشم نمیاد هنوز 1ماه نشده میرم دانشگاه این کارها رو بکنم.بعضی ها این کارا رو میکنن که ابروی پسر ها میره.نمونش یکی از دوستای خودم.به هر حال صبر میکنیم ببینیم دست تقدیر روزگار تاس من رو کی 6 میاره.خدا رو چه دیدی شاید هم جفت 6 اورد.(یاد پست عید بخیر .اسمش رو گذاشتم جفت 8).ببخشید .به گفتن این حرفا با یه نفر نیاز داشتم.کی بهتر از شماها.

پ.ن :.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 0:56 AM  توسط محمد رضا | 

سلام به همه دوستان گلم.شبتون به خیر و خوشی.

قرار بود از خودم بگم تو مدتی که نبودم تا برسیم به اتفاقات دانشگاه و مکانی به نام دانشگاه.

اولش با کنکور ازاد شروع شد.محل ازمون دانشگاه علوم و تحقیقات یعنی همین دانشگاه فعلی بود.با همون اکیپ 3 تفنگ دار قدیم (یعنی حدودا 10-12 ساله که به خاطر علاقمون به هم یه دانشگاه و یه رشته رو زده بودیم)رفتیم دانشگاه.اماده ازمون شدیم و ازمون به خوبی و خوشی تموم شد. بعد از یه جنگ اساسی  4 ساعته با اطلاعات 10-11 ساله و اون یه سال اخر(که خدا کمک کرد و شکستشون دادم)چی میچسبه؟ادم دانشگاهش بغل فرحزاد باشه اونوقت بی تفاوت بگذره؟جونم براتون بگه که زدیم 3 نفره به فرحزاد و تا جا داشت حال کردیم(از بیان حال ها معذوریم چون اولا خواننده زیر 3 سال داریم ثانیه خواهر مادر مردم از اینجا رد میشن بابا).

همین طور گذشت . گذشت تا روز جمعه چند هفته بعد.روزی که قرار بود جواب سراسری ساعت 12 شب به بعد بیاد.ما هم گفتیم میریم فرحزاد (تبلیغ ممنونوعه ولی من جایی به جز جزیره بهم حال نمیده).توی اکیپمون به جز ما 3تا... 2تا دختر کنکوری و 1 پسر کنکوری دیگه هم بود.قرارمون ساعت 6 بود.خوشگل و خوشتیپ و خوش بو زدیم بیرون(اهان الان یادم اومد این تی شرتی که الان میخوام در موردش بگم رو برای تولد پسر خاله گرامی گرفتم که هفته قبلش بود و بنده چه حرکات موزونی که در اون مهمونی نزدم.میگفتن وقتی فیلم رو دیدیم با این که چراغ ها خاموش بود و فقط نور فلاش بود ولی یه پسری با قد حدود 1/85 و هیکلی، دائم بالا پایین میپرید.جالب اینه که اینقدر کنکور اثر کرده بود که بنده سر شام هم در حال پرش بودم)****(اونا که به نوشته هام عادت دارن میدونن من موقع نوشتن روز نگار هام گریز زیاد میزنم.قبلا و قلبا عذر میخوام).ما اون جمعه هم همون تی شرت رو تن کردیم.موقع رد شدن از پارک کنار خونه یک فروند موشک کلاغی یه بمب خوشه ای رو به روی شونه من بیچاره شلیک کرد ومجبور شدم برگردم خونه.تا لباسم رو عوض کردم زنگ گوشیم من رو از حسم بیرون اورد( داشتم فکر میکرم اخه چرا بین این همه ادم من باید موشک بخورم؟)خواهر عزیز بودن با یه صدای جیغ مانند گفت محمد بدو برو تو سایت جوابا اومده.من هم با دستانی لرزان رفتم سراغ نت و..............6940.بد نبود.حالا همه منتظر من هستن ولی خبر ندارن که جوابا اومده.خلاصه ماشالله اینقدر دایورت بودن که نرفتن جوابا رو ببینن .فقط پریا(نه این پریای خودمون ها یکی دیگه که قبلا هم کامنت برام زده)نگران بود.که همش از من میپرسید چه حسی دارم منم تا دلتون بخواد انواع کرم درختی رو به کار گرفتم.ولی اون هم خدا رو شکر رتبش خوب شد.

*برای امشب فکر کنم کافیه.من خودم اصولا وقتی پست یکی طولانی بشه نصفه میخونم.پس شما رو هم اذیت نمیکنم.

پ.ن:روزا خوب میگذره.یه اتفاق بدی برام افتاد تو این 1 ماهه اخیر.خودشم شاید الان این پست رو بخونه....دیگه مهم نیست.منم خودم رو با کار و درس حسابی مشغول کردم.فقط این 2-3 ساعت اخر شب برام میمونه که اونم پیش شما دوستای گلم هستم و شادم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 0:11 AM  توسط محمد رضا | 

سلام به همه دوستای گلم.

بالاخره برگشتم.دیگه دانشگاه میرم  سر کارم رو هم میرم.چون دوسش دارم.سرم هم گرم میشه.تو این مدت که نبودم خیلی چیزها تغییر کرده.خیلی ها اومدن خیلی ها رفتن.نمونش خداحافظی که پریای گل کرده.دلیلش رو نمیدونم ولی هر جا که هست موفق باشه.منم باید یه سر و سامونی به این کافه بدم.البته با کمک عقاید شما که با عقاید  یه پسر بهمنی جمع بشه  و یه چیز خوب در بیاد.

Coming s0o0o0o0on:                                                         

1)من در مدتی که نبودم

2)مکانی به نام دانشگاه

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 11:31 PM  توسط محمد رضا | 
سلاااااااام.رو نمیشد سلام بدم.دلایل کم اپ کردنم زیاده.

اول بگم شکر خدا دانشگاه ازاد همونی که میخواستم قبولیدم.مکانیک علوم تفریحات.

دارم میرم که با دست پر بیام.اول میخوام سیستمم رو عوض کنم بعد هم یه استراحت بکنم شاید با یه سفر بعد هم از اول فصل قشنگ پاییز با یه وبلاگ پر بار بیام.

از این که هنوز به وبلاگم سر میزنید ممنونم.منتظر یه محمد رضای جدید جدید باشییییییییییید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 9:53 PM  توسط محمد رضا | 
زیر درخت بلوط ایستاده ام.برگ های زرد و نارنجی تمام باغ را فرش کرده اند. میشود بوی عشق را در هوای سرد پاییزی احساس کرد.خورشید روزها بود زیر فشار ابرهای گرفته کم آورده بود و به انتظار تابیدن نشسته بود. باد از لای پنجره نیمه باز خانه پرده سفید و طلایی بید خورده را تکان میداد. روزها بود که به اینجا نیامده بودم. آرام بر روی زمین دراز کشیدم. در بالای سرم ابرها فشرده و غمگین در حرکت بودند. تمام این صحنه ها مانند خواب بود. رویایی در غروب یک روز پاییز.
سال ها پیش زمانی که کوچک تر بودم دراین باغ زیبا زندگی میکردم. هر روز صبح با عطر سرمست کننده رزهای بزرگ و صورتی کنار ساختمان از خواب بیدار میشدم.میتوانم تمام لحظه های کودکی ام را به یاد بیاورم. روزهای بهاری را که در میان درختان پر شکوفه گیلاس میدویدم و بر روی کپه چمن های کوتاه شده و گیاهان هرز غلط میزدم. هر روز....شاد و خندان و کثیف به خانه برمیگشتم. هنوز بوی خوب خانه را احساس میکنم. غذا خوردن های آرام و بی عجله و عصرانه های لذیذ در کنار بوته های گل های بنفشه و رز های آتشین.
تمام زندگی ام همانند فیلمی زیبا در پیش چشمانم است. همه را به یاد می اورم. قدم زدن های طولانی زیر باران و رگبار بهاری و پاییزی. خیس شدن ها و خندیدن. بازی های کودکانه. همه را به یاد می آورم. روزهاست دلم برای خواب بعد از ظهر تنگ شده. آن موقع ها که کوچک بودم و کنجکاو. آن روزها که برای همه چیز دلیل میخواستم و با افکار کودکانه ام برای همه چیز دلیل می آوردم.چمن باغ خیس بود و نمناک. بوی خاک فضا رو پر کرده بود. همیشه عاشق بوی خاک خیس بودم. مانند آن روزها که بعد از باران با قیچی باغبانی که از انبار برداشته بودم دو شاخه گل رز صورتی را میچیدم و در گلدان کنار تختم میگذاشتم. نگاه کردن به گل ها همیشه مرا تازه میکرد. و عدد دو، عددی که برای من مقدس بود.از همه چیز دوتا داشتم. از همه چیز به جز یکی.عشق....چیزی است که در تمام زندگی ام فقط یکی داشته ام. خوب به یاد دارم که شب ها بعد از آنکه همه اهالی خانه به خواب میرفتند از خواب بیدار میشدم و با گذر از پنجره اتاق بر روی لبه شیروانی خانه تا صبح مینشستم و به ماه نگاه میکردم که چه پاک و مظلومانه نور نقره فامش را به زمین عرضه میکرد.باد در لا به لای موهایم جست و خیز میکرد و من را با خود همراه می ساخت.
اکنون سال هاست که از ان روزها میگذرد. از روزهای خوش کودکی. از روزهای عاشقی. خوب به یاد دارم که چه کنجکاوانه با چشمانم زیبایی های دنیا را نظاره میکردم و با دست های کوچکم جهان را لمس میکردم. روزهایی که سراسر پر از خنده و شادی بود. جست و خیز میان درختان باغ و غلط زدن بر روی چمن های سرد و مرتب. به پهلو غلطی میزنم. کمی انطرف تر از راه سنگ فرش خانه که به در اصلی میرسد چاه آبی قرار دارد. چاه آب در ان روزها دوست من بود.به لبه اش تکیه میدادم و دردلم را به آن میگفتم. بعضی روزها هم سنگ ریزها را دانه دانه در آن میریختم و از شنیدن صدای برخورد آنها با سطح آب لذت میبردم.
نمیدانم،واقعاً نمیدانم چه شد. تمام آن روزهای طلایی ناگهان رفتند. روزهای سخت برای من شروع شده بودند. نمیدانم چه شد که روزهای شیرینم به آن زودی تمام شد. اما دلیلش هر چه بود مقصر خود من بودم. میدانم جایی، زمانی اشتباهی کردم که همه چیزم را از دست دادم. این را میدانم و گناه را به گردن دیگران نمی اندازم. مقصر من بودم و تاوان این اشتباه را که حتی نمیدانم چه بود دادم. تاوانی سخت. دیگر از آن دویدن های خستگی ناپذیر میان شکوفه ها و درختان باغ خبری نبود. تمام روزهایم درون آن اتاق سپری میشد. با پرده هایی کشیده و تاریک. گلهای رز درون گلدان کنار تختم مدت ها بود خشک شده بودند اما هنوز بویشان در فضا اتاق پرواز میکرد. بر روی تخت دراز میکشیدم و میتوانستم از پشت دیوار های خانه شبح باغ را ببینم. همه چیز را برای خودم مجسم میکردم.باران را،برف را،بهار دل انگیز را. حتی از درون اتاق دربسته من میشد بوی گل های بهاری را حس کرد.
و اما زمان هایی بود که غم انگیز ترین لحظاتم بود. به زور خودم را از روی تخت بلند میکردم و کنار پنجره بلند اتاقم زانو میزدم. برای ساعتی پرده های اتاق را کنار میزدم و به باغ نگاه میکردم. به باغ که او هم غمگین و تنها بود. دلم میگرفت. از آنکه باید درون اتاق بنشینم و ساعت ها به سقف خیره شوم متنفر بودم. به باغ نگاه میکردم و قطرات اشک همچون شبنم های گل های باغ دانه دانه صورتم را تر میکرد. قلبم میگرفت وقتی میدیدم که دیگران چگونه در باغ راه میروند و من باید در آن اتاق بمانم. غمگین میشدم که آنهایی که در باغ قدم میزدند بی تفاوت به زیبایی های ان رد میشدند و میرفتند در حالی که من، من که عاشق باغ بودم باید درون تختم میماندم.
هر لحظه که میگذشت بیشتر از آن بیماری که مثل مار برو وجودم حلقه زده بود متنفر میشدم. دردی که احتمالاً خود مسبب بروزش بودم. دردی که حتی نمیدانم چه بود.
پزشکان هر روز به بالینم میامدند. مرا معاینه میکردند و میرفتند. این کار هر روزشان بود. حتی آنان هم نمیدانستد درد من چیست. این را از صحبت های پزشکم با اعضای خانواده فهمیده بودم. و میدانستم که اصلاً چیز خوبی نیست. رفتار ساکنان خانه با من عوض شده بود. از آنکه آنگونه به من نگاه میکردند بیزار بودم. نگاهشان مانند کسی بود که به اسبی با پای شکسته مینگرند. هیچ وقت نفهمیدم چرا سرنوشت اسب هایی که پایشان میشکند اینقدر سخت و بی رحمانه است. سال ها طول کشید تا دلیلش را یافتم. چون آنها قدرت انتخاب و تصمیم گیری نداشتند. و من هم مانند انها بودم. باید دستورات دیگران را اجرا میکردم که شامل خوردن داروها و استراحت کامل بود.
در این شرایط سخت تنها همدمی که ارتباط مرا با خودم حفظ میکرد گربه ام بود. گربه ای سفید و خاکستری. او را از زمانی که خیلی کوچک بود میان بوته های شمشاد پیدا کرده بودم که خسته بود و تنها. از ان روز ، آن بچه گربه همدم و همراه من بود. همه جا با من بود و هر جا میرفتم دنبالم میامد. و در روزهای گوشه نشینی و بستری بودن تنها موجود زنده ای بود که وقتی به من نگاه میکرد اشک در پشمانش حلقه نمی زد و با ترحمی که از ان متنفر بودم به من چشم نمیدوخت.
گربه کوچکم هر روز از لای در به باغ میرفت و با دندان های کوچکش شاخه گلی برای من از باغ میچید و به اتاقم می اورد. و آن را به دستم میداد. شاید تنها چیزی که باعث میشد از ناراحتی و غصه مجنون نشوم همین گربه بود. بعد از مدتی تبدیل به بهترین دوستم شده بود. دوستی که دردل هایم را به او میگفتم و او هم همیشه صبورانه گوش میداد، والبته بعضی مواقع هم با پایش گوشش را میخاراند!
از جایم برمیخیزم. هوا گرفته است. روزهاست که باران نباریده اما مه هر روز صبح هوا را غلیظ میکند. به لبه پرچین های باغ رسیدم. آرام دستی به آنها میکشم.این پرچین ها را خودم ساختم.بعد از دو هفته تلاش و سخت کار کردن و چندبار هم ماندن انگشتم زیر چکش تمامش کرده بودم. هنوز یادگاری ای که بعد از تمام شدن پرچین روی قسمتی از آن هک کرده بودم روی چوب شکسته پرچین خودنمایی میکرد. هکاکی زیبای من با مرور زمان تبدیل به تصویری محو از پرنده ای شده بود که از قفس رهایی یافته بود و بر بالای آن چرخ میزد. هیچ وقت حتی گمان نمیکردم من هم بمانند همان پرنده اسیر قفس شوم. روزها یکی پس از دیگری میگذشتند. فصل ها یکی پس از دیگری می آمدند و میرفتند و من همیشه در انتظار بهار بودم. زمستان،هنگامی که رگبار های تند و طولانی با سر و صدایش خواب را از اهالی خانه میگرفت من با چشمان بسته به صدایش گوش میدادم که شاعرانه به لبه ناودان میخورد و مرا یاد شب نشینی های لذت بخشم روی لبه شیروانی می انداخت. گربه کوچکم که دیگر بزرگ شده بود یار باوفایم بود. هیچ وقت مرا تنها نمیگذاشت.با غم وصف ناپذیری همیشه در انتظار روزی بودم که بتوانم به معشوقم، این باغ زیبا برسم. حاضر بودم همه چیزم را بدهم اما بتوانم یک بار دیگر در باغ قدم بزنم. بتوانم یک بار دیگر به روی کپه های چمن کوتاه شده و شمشاد های هرس شده بپرم و روی تاب کوچکم تاب بخورم.و بروم بالا، تا آسمان.
در حسرت روزهای گذشته و اینده اشک میریختم. هیچ وقت نگذاشتم کسی جز گربه باوفایم گریه هایم را ببیند. سنگینی نگاه اعضای خانواده و خدمتکاران برایم کافی بود. نمیخواستم آنها فکر کنند من ضعیفم. چون من ضعیف نبودم. میدانستم آنها نمیتوانند دلیل اشک های من را درک کنند و ان را به ترس و ضعیف بودن ربط میدادند. بعد از گذشت سال ها به من ثابت شده بود که دیگر نمیتوانم هیچ وقت به باغ برگردم. بارها از دیگران خواهش کردم مرا به باغ ببرند، حتی برای لحظه ای. اما آنها همیشه مخالفت میکردند و میگفتند که دکتر بیرون رفتن را برای من ممنوع کرده و من باید در تختم استراحت کنم. دیگر با هیچ کدام از آنها حرف نمیزدم. حوصله جواب دادنشان را با ان حالت مسخره را نداشتم. آنها معتقد بودند که بیماری من بدتر شده و برای همین پزشکان بیشتری را به دیدنم می آوردند. از پزشک ها متنفر بودم. انها با آن عینک های گردشان و لحن ارامشان اعصاب مرا خرد میکردند. دوست داشتم هیچ کس به دیدنم نیاید. دوست داشتم هیچ کس سراغی از من نگیرد تا بتوانم در اتاق در بسته و تاریکم ارام آرام اشک بریزم و گربه ام را نوازش کنم.
شروع میکنم به قدم زدن. ساختمان را دور میزنم و به قسمتی دیگری از باغ میرسم که در جلوی راه ورودی آن که اکنون پر بود از شاخه های در هم تنیده و تاریک سنگ نسبتاً بزرگی قرار داشت. با دیدن سنگ قلبم به تپش می افتد.آن را خوب میشناسم. همانقدر خوب که خودم را میشناسم. به سنگ نزدیک میشوم و لمسش میکنم. سنگ در مرور زمان خرده شده و تکه هایی از آن کنده شده.جلبک ها دورش را فراگرفته اند و حروف نوشته شده رویش نا مشخص است. با دست جلبک ها را میکنم و سطح سنگ را تمیز میکنم. نگاهم که به کلمات نوشته شده بر روی سنگ می افتد سرم تیر میکشد. انگار مشتی محکم به آن ضربه زده باشد. کلمات هک شده بر روی سنگ مانند تیر های سربی مغزم را هدف قرار میدهند.
آن روز را خوب به یاد دارم. روز گرفته ای بود در غروب پاییز.از صبح حال عجیبی داشتم. انگار عوض شده بودم. احساس میکردم بهتر شده ام.همه چیز برایم عجیب شده بود.نزدیک های ظهر بود که یکی از خدمتکاران برای آوردن سینی غذایم به اتاق آمد. نمیدانم چه چیزی در صورتم دیده بود که انگار وحشت کرد و با عجله به پایین برگشت. چند لحظه بعد صدای دویدن چند نفر را روی پله های پا گرد طبقه دوم شنیدم. آنها پشت در اتاق من جمع شدند و با هم نجوا میکردند. نمیتوانستم صدایشان را بشنوم. نمیتوانستم تشخیص بدهم در باره چه چیزی صحبت میکنند. بعد از آن همه چیز دوباره آرام شد و تا غروب کسی مزاحمم نشد. من همانجا روی تخت دراز کشیده بودم و از احساسی که داشتم لذت میبردم. صدای رد شدن کالسکه ای را در باغ شنیدم. این صدا را میشناختم. کالسکه پزشکم بود، و برایم عجیب بود که این وقت به دیدنم آمده بود. او هیچ وقت این زمان به دیدنم نمی آمد. اما برای اولین بار از آمدنش خوشحال شدم. چون وقتی او می امد میتوانستم به او بگویم که بهتر شده ام و از او اجازه بگیرم که بتوانم به باغ بروم.
صدای پاهای شتاب زده شان را میشنویدم و آن را تا دم در دنبال کردم. دکترم در را باز کرد و وارد شد. پشت سر او همه اعضای خانواده و خدمتکاران هم وارد اتاق شدند. از دیدنشان حالم بد شد، انها داشتند گریه میکردند. از این کارشان متنفر بودم. آنها به من نگاه میکردند و گریه میکردند. تصمیم گرفتم حرف نزنم. تصمیم گرفتم به آنها نگاه نکنم تا دکتر خود به آنها بگوید که گریه شان بی معنی است و من بهتر شده ام. دکتر گوشی پزشکی اش را از کیف خاکستری رنگش درآورد و آن را روی سینه ام گذاشت. و بعد نبض دستم را گرفت. نمیدانستم از فرط خوشحالی بود یا خشم که هیچ چیز احساس نمیکردم. فقط منتظر بودم دکتر به آنها بگوید دست از گریه و زاری بردارند.
دکتر با قیافه ای گرفته گوشی اش را در آورد و رو به اعضای خانواده گفت: بهتر است او را به باغ منتقل کنیم.
این جمله کوتاه تاثیر عمیقی بر همه گذاشت. خانواده ام و خدمتکاران شروع به زاری کردند اما من ناگهان از جایم پریدم. باورم نمیشد، میتوانستم به باغ برگردم. هیچ کس از پریدن ناگهانی من تعجب نکرد. شاید آنقدر سر گرم گریه کردن بودند که مرا از یاد برده بودند. دیگر برایم فرقی نمیکرد. من آزاد شده بودم. با عجله از تخت پایین پریدم و به بیرون اتاق دویدم. احساس نشاط میکردم. احساس میکردم وزن ندارم و میتوانم همانند پر به هوا بلند شوم. نمیدانم با چه سرعتی خودم را به باغ رساندم. باورم نمیشد. باغ آن باغ گرفته و غمگین پاییزی نبود. باغ بهار شده بود. انگار آمدن من را جشن گرفته بود. گل های رز صورتی و قرمز گل داده بودند و درختان گیلاس شکوفه داده بود. پرندگان در میان درختان سر سبز چرخ میزدند و ترانه میخواندند. اینجا باغ من بود. بهار من بود. همه جا با نشاط بود. احساس میکردم میتوانم همراه باد به اسمان پرواز کنم. در تمام باغ مانند گذشته جست و خیز میکردم و بر روی چمن غلط میزدم. خانواده ام را دیدم که چیزی را گرفته بودند و به پشت خانه منتقل میکردند. برایم فرقی نمیکرد. تنها چیزی که برایم مهم بود آن بود که میتوانم تا آخر عمرم همین جا در باغ زیبایم بمانم.
اکنون از روز زیبا سال ها گذشته است. سال ها از روز رهایی من گذشته و من هر سال به این باغ زیبا سر میزنم. از دیدن باغ و سنگ، دل میکنم و راه می افتم.فرصتی برای ماندن نیست، باید بروم.با گام هایی آرام از باغ خارج میشوم. هوا دوباره مه آلود شده. به پشت سرم نگاه میکنم. دروازه های اهنی و بزرگ خانه همانند نگهبانی بزرگ میان من و باغ فاصله انداخته است. راه می افتم وآرام آرام در میان مه ناپدید میشوم.
بر روی سنگ بزرگ پشت خانه این کلمات هنوز در میان جلبک های زرد و خشک شده نمایان بود:

در این مکان من خوابیده ام...اینجا آرام گاه ابدی من است...
تولد: 1702
وفات: 1720
علت مرگ: نامعلوم...

پ.ن:ببخشید زیاد شد.اخه تاخیرم زیاد بود.از همه گل هایی که کامنت زدن و نزدن ممنونم که به کافه خودشون سر زدن

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 8:30 PM  توسط محمد رضا | 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

 

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 10:25 AM  توسط محمد رضا |