تبليغاتX
کافه تنهایی

کافه تنهایی

چقدر سخته منتظر کسی باشی که هیچ وقت به فکر آمدن نیست

مشهد

سلام.بالاخره رفتم پیشش.اره.فکر میکردم سبک بشم ولی نمیدونم چرا نشدم؟یعنی انقدر بد شدم من؟چرا دیگه دوستم نداره؟قدیما از دور که میدیدمش دونه دونه نا خوداگاه گوله های اشکم میومدن پایین.ولی ایندفعه توی فاصله ی چند سانتی خنثی ی خنثی بودم.چقدر حس بدیه

بچه ها من مشهدم الان.الانم توی لابی هتل هستم.دیشب که حرم بودم دلم میخواست همون جا میشستم مینوشتم.ولی نشد.ادمی که داشت زار زار گریه میکرد میگفت امام رضا خونه ام رو از تو میخوام

بچه ای که کنار باباش ایستاده بود و مثل ادم ها ی گیج همه جا رو نگاه میکرد.و خیلی های دیگه.ولی من چی؟

من واقعا چی میخواستم...........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 10:37 PM  توسط محمد رضا  | 

بارون

بعضی وقتا هیچ چیز نمیتونه ادم رو مجبور کنه که دوباره بنویسه.حتی یه دوست عزیز.ولی یه روز بارونی پاییزی.البته بعد از ۲ روز بارون باریدن.صبح ۷ صبح میزنی بیرون مثل همیشه mp4 رو میزاری توی گوشت و اهنگای خاص خودت رو گوش میدی از اول صبح به سرت میزنه بنویسی.ولی دائما یه چیز میگه نمیخواد بنویسی.تا اینکه میری دانشگاه (علوم تحقیقات امروز مثل جاده های شمال توی مه کامل بود)بعد از ۲ ساعت توی ترافیک موندن میبینی کلاست تشکیل نمیشه از یه طرف خوشحال میشی از یه طرف فحش میدی به همه زمین و زمان برای این همه به گ.....رفتن بنزین.

خلاصه دوباره میای که بری خونه ولی یه حسی میگه امروز روز راه رفتنه.میری خونه ماشین رو پارک میکنی اسباب اثاثیه رو ولی نمیزاری تو.خودتم دلیللش رو نمیدونی

راه میوفتی واسه خودت چشمت رو باز میکنی میبینی جلوی یه جای دوست داشتنی ای.میری میشینی تو لپ تاپ رو باز مکنی یه لیوان هات چاکلت سفارش میدی و بی اختیار صفحه ی بلاگفا رو باز میکنی........

این جوری شد که من امروز الکی الکی نوشتم.....

شاد باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 3:13 PM  توسط محمد رضا  | 

سکوت شب

از کوچه های حادثقه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید
+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 7:59 PM  توسط محمد رضا  | 

..........

س.....

سسللا.......

سلام.خوبید؟یه جورایی اینجا برام غریبست.نمیدونم چرا دارم الان باز شروع میکنم به نوشتن.نمیدونم باز دارم برای خودم شروع به نوشتن میکنم یا برای اون یکی دو نفری که بهم گفتن دئباره شروع کن.نمیدونم.نمیدونم چرا رفتم نمیدونم چرا برگشتم.البته میدونم چرا رفتم.ولی واقعا نمیدونم چرا برگشتم.

فعلا واقعا ذهنم نمیکشه بنویسم.چون یهو تصمیم گرفت بنویسم دوباره.از روزای ۲۰-۲۱ سالگی.از این پاییز...........

فقط بگم.شکست و رفت.من بخشیدم ویا بهتر بگم.در حد و اندازه ای نیستم که نفرین و اه و ناله کنم.فقط احساس کردم گونه هام داغ شد و فهمیدم که اشکام جاری شد...........

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 6:22 PM  توسط محمد رضا  | 

بازم رمز نخواید

ببخشید بازم خصوصی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 10:38 PM  توسط محمد رضا  | 

رمز نخواید لطفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 12:30 PM  توسط محمد رضا  | 

پایان

دلم برای همتون تنگ

 

میشه.

خدا نگهدار همتون

 

امضا-محمد رضا

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 12:51 PM  توسط محمد رضا 

....

گفتم اگه برم ناراحت نمیشی؟

گفت راستش رو بگم؟

گفتم اره

گفت نه خیلی ناراحت نمیشم

گفت تو چی؟

چی باید میگفتم؟غرورم چی؟مردونگیم چی؟ولی نخواستم دروغ بگم.گفتم میمیرم اگه بری.

خندید

این پست کنایه بود به دل خودم.واقعا لعنت به دهانی که بی موقع باز بشه

به یاد این پست پریاواقعا کی میخوایم این ریزه کاری ها رو یاد بگیریم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 11:46 AM  توسط محمد رضا  | 

حکم

سرم رو کردم رو به اسمونش گفتم منم بازی؟گفت  همه بازی هستن فقط باید اراده کنن

نشستم روی صندلی  اونم نشست اون ور میز رو به روی من

برگه ها تو دستای اون و من بود.

گفتم حکم چیه؟

گفت زندگی

گفتم یعنی چی؟

گفت یعی باید فقط زندگی کنی فقط فقط

گفتم اگه نخوام.

گفت حکم حکمه اگه نخوای مجبوری با یه چیز دیگه بازی کنی اون وقت که میبازی

گفتم همه کارتای خوب دست توئه

گفت تو هم میتونی داشته باشیش فقط باید بخوای فقط باید اراده کنی

هیچ وقت نتونستم شکستش بدم.ولی اون انقدر بزرگه که اولا نمیزاره کسی بفهمه من همیشه بازنده ام و اون برنده.دوما همیشه کمکم میکنه که بتونم برنده باشم ولی من همیشه فکر مینکم اون به فکرم نبست

اره توی بازی حکم بین و من و خدا من همیشه بازنده ام ولی اون ابروم رو نمیبره.........

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 4:3 PM  توسط محمد رضا  | 

اتش امید

طوفانی شدید به پا شده بود.همه را نگران کرده بود.از جمله من و خانواده ام رو.

طوفان باعث شد کشتی تعادلش رو از دست بده و با یه صخره برخورد کنه و با این برخورد همه چیز به هم ریهت..........

خودم رو شناور روی یه تکه چوب دیدم.هر چی فریاد زدم کمک خواستم هیچ کس جوابن رو نداد.در نهایت ناباوری فهمیدم که واقعا تنها بازمونده اون کشتی هستم

با هر سختی که وبد خودم رو به تنها خشکی که میدیدم رسوندم.اره هونجا یه جزیره بود.خیلی نا امید بودم.

اول مرگ رو جلوی چشمام میدیدم.ولی به خودم یه نهیب زدم و بعد از مطمون شدن از خالی بود جزیره رفتم تا خونه ای موقت برای خودک درست کنم.

بعد از چند روز زحمت تونستم یه خونه مطمئن برای خودم درست کنم

یه روز که برای جمع اوری غذا اطراف جزیره رفته بودم متوجه شدم تو غیاب من خونه ام اتیش گرفته.

اومدم و متوجه شمد همه چیز نابود شده.در کمال  ناراحتی و نا امیددی زانو زدم و رو به اسمون کردم و گفتم ای خدا چرا این همه سختی و بد بیاری برای من؟

تا عصر همین جور یه گوشه نشسته بودم  و فکر میکردم که متوجه شدم یه کشتی به طرفم میاد.......

اره اونا برای نجات من اومده بودن ولی از کجا فهمیده بودن من اینجامن؟

وقتی این سوال رو کردم گفتن از اتشی که روشن کرده بودی..............................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 11:13 AM  توسط محمد رضا  |